رضا قليخان هدايت
849
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ز بهر حفظ تن و جان من در او خوانده * ثناى صدر بزرگ خدايگان چو فسون ابو المظفر خورشيد خسروان اتسز * كه هست تابع حكمش قضاى كن فيكون خدايگانا آنى كه در هنر نارد * قرآن انجم گردون قرين تو بقرون به بيت احزان ياد تو سلوت يعقوب * به جوف ماهى ذكر تو دعوت ذو النون هواى بزم ز طيب سخاى تو ممزوج * زمين رزم ز خون عدوى تو معجون و له ايضا اى بر جلال قدر تو گشته چو آسمان * وى در جمال صدر تو گشته چو بوستان آنجا كه حشمت تو حقير است مهر و ماه * وانجا كه رفعت تو فقير است بحر و كان در مشكلات لفظ تو پيرايهء هنر * در معضلات حفظ تو سرمايهء امان احرار را ز دولت تو راحت و نشاط * اشرار را ز صولت تو آفت و زيان در موكب براعت تو از هنر لوا * بر مركب شجاعت تو از ظفر عنان هم مدحت جناب تو بر خرمى دليل * هم خدمت ركاب تو بر بىغمى نشان هست از پى لقاى تو ديدار در بصر * هست از پى ثناى تو گفتار در زبان پيراسته است از عزمات تو هر مراد * واراسته است از كلمات تو هر بيان در بيضهء سعادت تو مجد را وطن * در روضهء سيادت تو فخر را مكان فى تعريف الفرس بر بارهاى نشسته كه با سير اوست تنگ * هم شاهراه انجم و هم عرصهء جهان چون بحر بامهابت و چون كوه باشكوه * چون چرخ باصلابت و چون دهر با توان